اصلا حالم خوش نیس
-
تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 0:10
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
بارون
-
تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 0:10
داره نم نم بارون میادمن عاشق بارونم...کاش همینجور بیاد تا فرداما جنوبیا همیشه باید منتظر باران جان باشیم همیشه دلتنگ بارونم...گرچه بعدش افسردگی میگیرم
دخت بندری
-
تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 0:10
نمایشگاه
-
تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 0:10
یه نمایشگاه کالا داخل شهرمون دایر شده...هرچی بخوای داره...ازشیر مرغ تا جون ادمیزاد...هر جور ادمی هم میاد و میره..رفتیم دم یه غرفه واسه دخترخالم کفش بگیریم...دخترخالم از همون اول ایراد میگرفت..اقیمتشو پرسید..اقاهه با لهجه گفت۴۵تومن..اول هیچی نگفتم ولی دخترخالم دم گوشم گفت این الان منظورش ۴۵هسش یا ۴۸؟...
فیلتر
-
تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 0:10
تلگرام و اینستگرام هم فیلتر شد که
عشق و علاقه
-
تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 0:10
دیشب باز رفته بودم نمایشگاه...یه نقاب خریدم...از این نقابا که مخصوص جنوبیاس..عکس اون نمونه نقاب داخل وبم هس ..همین دختر خوشگله...البته مامان باز یخورده غر زد..گفت اخه تو که استفاده نمیکنی چرا رفتی الکی خریدی..گفتم اخه دوس دارماونجا یکی از همکلاسیهای دوران راهنماییم رو دیدم خواهرشم باهاش بود...ابجیش ...
بهترین لحظات
-
تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 0:10
12 تا از بهترین لحظه در عمر انسان 1 : لحظه تحویل سال ...! 2: لحظه عاشق شدن ...! 3: لحظه تماس از کسی که دلتون براش تنگ شده...! 4: لحظه دادن اخرین امتحان ...! 5: لحظه ای که به شخصی که دوستش دارین نگاه کنین و ببینین اونم داشته به شما نگاه میکرده ..!! 6: لحظه ای که دوستای قدیمی و خوبت رو ببینی و بفهمی ه...
بیکارم:/
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 17:12
حوصله ام سر رفته...خسته شدم از بس تو خونه بیکار نشستم...هیچ کار خاصی هم ندارم که انجام بدم.. بیرونم که نمیتونم برم...وضعیت پوستم به مرحله وحشتناکی رسیدهخوشم نمیاد کسی منو اینجوری ببینه... حتی چند روزه خونه بابابزرگه نرفتم..مطمعنم وقتی برم گله این چند روز رو ازم میکنه..ولی اخه اونکه نمیتونه درک کنه ح...
ابجی کوچیکه و سوپرایزش
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 17:12
قبل اذان مغرب تو خونه تنها بودم دیدم دارن در میزنن با اف اف جواب دادم پسمل خاله بود دیدم با دوچرخه اش اومد داخل حیاط در رو هم نبست ..خواستم برم در رو ببندم دیدم یکی اومد داخل...ابجی خانومم بود.. میخواست سوپرایزمون کنه و از قبل خبر نداده بود که میخواد بیاد..خلاصه ماچ و بوسه و بغل و اینامنم زنگ زدم با...
عروسی خانم همکلاسیf
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 17:12
دیشب رفتم عروسی همکلاسیم..قرار بود پنج دقیقه بشینم عروس رو نگاه کنم برگردم خونه..ولی این پنج دقیقه مبدل شد به۳ساعت...ساعت۲برگشتم خونه...عروس خانم خیلی دیر اومد... یک سال قبل توی همچین روزهایی داداش عروس خانم افتاد تو رودخونه و غرق شد بخاطر این واقعه دیشب خانواده عروس خیلی گریه کردن...دلم سوخت وقتی د...
توله های بیچاره:(
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 17:12
سلام الان که این پست رو مینویسم خیلی خیلی غمگینم... داشتم از خونه بابابزرگه برمیگشتم..وقتی رسیدم دم کوچمون داییم از خونشون اومد بیرون...(یه هاپو داخل کوچمون هست که 5تا توله ناز داشت...الان تعدادشون به ۴تا رسیده)...داییم گفت دو تا از توله ها از سرما پناه برده بودن زیر ماشین اقای همسایه...اقای همسایه ...
تنبک جانم
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 17:12
سلام وقت همگی بخیر دیشب با دختر خاله و ابجیم رفتیم دور دور... کنار خیابون از این دستفروشایی که چادر میزنن اسکان کرده بودن... رفتم ازشون خرید کردم...حدس بزنین چی؟؟ (یه تنبک) خخخ چیه خو؟ دوست دارم... صبحی مامان بزرگ(مامان بابام) اومده میگه این چیه؟(عاخه مگه معلوم نیس چیه؟) مامان:تنبک: مامان بزرگ: مال ...
داستان من و اقاپلیسه
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 17:12
امروز ظهر میخواستم با خاله خانوم بریم مشاوره پوست...یادم رفته بود که کمربند بزنم...نزدیک چهارراه که رسیدم دیدم چندنفر جمع هستن گفتم شاید دارن ماشین خرید و فروش میکنن...بعد دیدم نهههه بابا..پلیس وایساده ... اونا هم واسه جریمه واستادن...همینطور دستپاچه میخواستم کمربند بزنم..حالا مگه بسته میشد خدایاااا...
:(
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 17:12
پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!دختر: توباز گفتی ضعیفه؟پسر: خب… منزل بگم چطوره؟دختر: وااااای… از دست تو!پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟دختر:اه…اصلاباهات قهرم.پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب...
منتظرتم
-
تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 18:16
امشب هم مثل شبهای دیگه تنهام... حالم خیلی بده..کاشکی بودی...نمیدونم کجایی و داری چیکار میکنی..یا اینکه با کی هستی... دیگه دارم از روزشماری خسته میشم...نمیدونم باید چیکار کنم..تمام راه ها به بن بست منتهی میشه... پس کی میتونم ازت خبری بگیرم...تو رو خدا
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
-
تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 18:16
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار الود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روز پوچی همچون روزان دگر ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریا