خرید بک لینک

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 0:10

داره نم نم بارون میاد

من عاشق بارونم...کاش همینجور بیاد تا فردا

ما جنوبیا همیشه باید منتظر باران جان باشیم

همیشه دلتنگ بارونم...گرچه بعدش افسردگی میگیرم

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 0:10

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 0:10

یه نمایشگاه کالا داخل شهرمون دایر شده...هرچی بخوای داره...ازشیر مرغ تا جون ادمیزاد...هر جور ادمی هم میاد و میره..رفتیم دم یه غرفه واسه دخترخالم کفش بگیریم...دخترخالم از همون اول ایراد میگرفت..اقیمتشو پرسید..اقاهه با لهجه گفت۴۵تومن..اول هیچی نگفتم ولی دخترخالم دم گوشم گفت این الان منظورش ۴۵هسش یا ۴۸؟ منم یهو زدم زیرخنده..باورکنین بی اختیار بود..وقتیم من میخندم دیگه نمیتونم جلو خندمو بگیرم اقاهه هم با غیض کفشارو از دخترخالم گرفت و گفت هر سایزی خواستین بگین واستون میارم....بعد اونجا رفتیم سر یه غرفه که زیورالات میفروختن..میخواسیم قیمت دستبنداش رو بدونیم ولی فروشنده اش حواسش تو کار خودش بود..یبارم دخترخالم پرسید اینا چند؟ حواسش نبود جواب نداد..بعد چند دقیقه اومد کنارمون گفت بفرمایین..منم باز خندم گرفت با طعنه گفتم صبح به خیر..(یعنی ما سه ساعته اینجا وایستادیم تازه ما رو دیدی) اونم گفت صبح شمام بخیر! ولی عجب ادم خوش اخلاقی بود ..هرچقدر سوال ازش پرسیدیم با خوش رویی جوابمون رو داد..هرچقدرم من خندیدم ناراحت نشد...خدا حفظش کنه...شیرازی بود... میخوام بگم فروشنده باید خوش اخلاق باشه..هرجور ادمی میاد به جنساش سر میزنه..اگه یبار به یکی بداخلاقی کردی اون دیگه سمت مغازه ات نمیاد..اون اقای شیرازی هم کلی واسمون راجبه خوش اخلاقی و مشتری مداری حرف زد.. از یه غرفه دیگه هم کیف دست دوز خریدم..فک کنم فروادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 0:10

تلگرام و اینستگرام هم فیلتر شد که

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 0:10

دیشب باز رفته بودم نمایشگاه...یه نقاب خریدم...از این نقابا که مخصوص جنوبیاس..عکس اون نمونه نقاب داخل وبم هس ..همین دختر خوشگله...البته مامان باز یخورده غر زد..گفت اخه تو که استفاده نمیکنی چرا رفتی الکی خریدی..گفتم اخه دوس دارماونجا یکی از همکلاسیهای دوران راهنماییم رو دیدم خواهرشم باهاش بود...ابجیش با خوشحالی باهام سلام و احوال پرسی کرد و گفت از دوره دبستان خیلی تغییر نکردی...در حالیکه من اصلا خودشو بیاد نمیاوردم...همکلاسیم تعریف میکرد که خواهرم خیلی دوستت داره و همش ازم میپرسه ملیکا رو ندیدی؟ازش خبر نداری؟ اخرشم من دلیل این همه عشق و علاقه رو نفهمیدم..تنها چیزی که فهمیدم این بود که همکلاسیم ازدواج کرده و من خبر نداشتم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 0:10

12 تا از بهترین لحظه در عمر انسان 1 : لحظه تحویل سال ...! 2: لحظه عاشق شدن ...! 3: لحظه تماس از کسی که دلتون براش تنگ شده...! 4: لحظه دادن اخرین امتحان ...! 5: لحظه ای که به شخصی که دوستش دارین نگاه کنین و ببینین اونم داشته به شما نگاه میکرده ..!! 6: لحظه ای که دوستای قدیمی و خوبت رو ببینی و بفهمی هیچی بینتون تغییر نکرده...! 7: لحظه ی لمس کردن انگشتان نوزاد متولد شده ..!! 8: لحظه ای از خواب بیدار شی و ببینی که هنوز وقت اضافه برای خوابیدن داری ..!! 9: یه شب قشنگ " تو خیابون تنها قدم بزنی و خاطراته قشنگ و خوبت رو مرور کنی ..! 10: لحظه ای که تنهایی یه پیام یا تماس از کسی که دوستش داری دریافت کنی .. 11: لحظه ای که حس کنی یه نفر واقعا به تو و کارت اهمیت میده ..!! 12: لحظه ای که این رو میخونی و به این لحظات خوب فکر میکنی و لبخند به لبت میاد ...!! و این بهترین لحظه برای منه که لبخند رو به لبت اوردم ...! این چند تا رو اقا علی اضافه کرد 13-لحظه صبحانه (به به)14-لحظه ناهار(وای وای)15-لحظه شام(ایول)16-بعد از ترشح آدرنالین بعد ورزش(عشقه)17-وقتی ببینی دشمنتو سگ گرفته(آی میخندی)18-وقتی رفیقت دست مبندازه رو شونت میگه چه طوری صورت؟(چ حالی میده)19-وقتی داری راه میری هوا نم نم بارون بباره(زندگیه) اینا رو هم اقا اشکان اضافه کرده 20لحظه ایی که از خواب پا میشی و لبخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 0:10

حوصله ام سر رفته...خسته شدم از بس تو خونه بیکار نشستم...هیچ کار خاصی هم ندارم که انجام بدم.. بیرونم که نمیتونم برم...وضعیت پوستم به مرحله وحشتناکی رسیدهخوشم نمیاد کسی منو اینجوری ببینه... حتی چند روزه خونه بابابزرگه نرفتم..مطمعنم وقتی برم گله این چند روز رو ازم میکنه..ولی اخه اونکه نمیتونه درک کنه حسمو ..آخه چشای خوشگلش نمیبینه..سر همین ندیدنشم دوهفته پیش از پله ها افتاد پاش شیکست دلم خیلی واسش میسوزه...گناه داره بیچاره.. مثل اینکه از بحث اصلی خارج شدم...گوشیم سوخت!...کتابم که بابا ممنوعش کرده واسم..میگه کور میشی انقدر کتاب میخونی.. سرگرمیم فقط تلویزیونه با اون فیلمای آبکیش و همین و بلاگ و شما دوستای گلم.... نمیدونم چیکار کنم که از این بیکاری در بیام... سر گوشیمم خیلی ناراحتم چون داخلش کلی عکس و فیلم داشتم...تا بخوام یه گوشی دیگه بگیرم هم خیلی طول میکشه... کارای خونه هم زیاد وقت نمیگیرن هرچقدرم کار ریخته باشه سرم باز کلی وقت زیاد میارم... واقعا از بیکار بودن ادم خسته بشه هم بده ها... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 17:12

قبل اذان مغرب تو خونه تنها بودم دیدم دارن در میزنن با اف اف جواب دادم پسمل خاله بود دیدم با دوچرخه اش اومد داخل حیاط در رو هم نبست ..خواستم برم در رو ببندم دیدم یکی اومد داخل...ابجی خانومم بود.. میخواست سوپرایزمون کنه و از قبل خبر نداده بود که میخواد بیاد..خلاصه ماچ و بوسه و بغل و اینامنم زنگ زدم بابا گفتم میشه بیای منو برسونی خونه بابابزرگه؟ گفت باشه...خلاصه اونم سوپرایزش کردیم بعد با هم رفتیم خونه بابابزرگه اونا رو هم سوپرایز کردیم... البته من قبل از اومدن ابجیم میخواستم تنها بمونم خونه ولی خب بعد که اون اومد با خودم گفتم بهتره منم برم باهاش.. درکل بد نبود...با دخی های خاله یخورده رفتیم دور دور...البته شیشه ماشینشون دودیه !اگر نبود ک من نمیرفتم..با این قیافه پی نوشت۱ پسرخاله ۸ سالشه...گفتم شاید کسی کنجکاو بشه بخواد بدونه پی نوشت ۲ ابجی کوچیکه۴ سال از من کوچیکتره و در دانشگاه تحصیل میکنه..یک یه ماهی میشد نیومده بود خونه البته چند روز قبل مامان بهش زنگ زد که اگه میخوای بیایم دنبالت ولی گفته بود نمیتونم بیام..امروز همراه دوستاش با سرویس اومده بود و تا شنبه هم اینجاس پی نوشت۳ پنجشنبه شب عروسی یکی ازهمکلاسی های دوران دبیرستانمه...نمیدونم چجوری با این قیافه میتونم برم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 17:12

دیشب رفتم عروسی همکلاسیم..قرار بود پنج دقیقه بشینم عروس رو نگاه کنم برگردم خونه..ولی این پنج دقیقه مبدل شد به۳ساعت...ساعت۲برگشتم خونه...عروس خانم خیلی دیر اومد... یک سال قبل توی همچین روزهایی داداش عروس خانم افتاد تو رودخونه و غرق شد بخاطر این واقعه دیشب خانواده عروس خیلی گریه کردن...دلم سوخت وقتی دیدم دختری که به مغرور بودنش اعتقاد داشتم اونجوری تو لباس عروسی داره گریه میکنه خیلی غصه ام گرفت..اقاداماد هم هرچقدر باهاش حرف میزد فایده نداشت...(خدا بیامرزه داداششو)...............گرچه من اصلا از عروس خانم خوشم نمیاد و یجورایی بدم هم میاد ولی خب دلم بدجور سوخت.. جدا از این مسایل خیلی تغییر کرده بود منکه نشناختمش...هم اینکه خیلی چاقتر شده بود هم اینکه با اون ارایش خیلی تغییر کرده بود...ولی خوشگل شده بود راستش اگه خبر نداشتم که عروسی اونه میگفتم حتما عروس یه کس دیگه اس.....این همه تغییر اخه...(از اول راهنمایی تا پیش دانشگاهی همکلاس بودیم) درکل بد نبود.....الانم که نهار پختم و منتظرم بابا از نماز جمعه بیاد یخورده بریم گردش..جای همه خالی.......... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 17:12

سلام الان که این پست رو مینویسم خیلی خیلی غمگینم... داشتم از خونه بابابزرگه برمیگشتم..وقتی رسیدم دم کوچمون داییم از خونشون اومد بیرون...(یه هاپو داخل کوچمون هست که 5تا توله ناز داشت...الان تعدادشون به ۴تا رسیده)...داییم گفت دو تا از توله ها از سرما پناه برده بودن زیر ماشین اقای همسایه...اقای همسایه هم حواسش نبوده ماشین و روشن کرده و......... اون دو تا توله ی مصدوم زیر یه در که داخل کوچه است پناه برده بودن...وای وای وای...یکیشون همینجور فقط میلرزید..اون یکیم دراز کشیده بود یکی از پاهاشو صاف گرفته بود و ناله میکرد....فکر کنم پاش شیکسته...خیلی ناراحت شدم گناه دارن زبون بسته ها....دو تا داداشاش حواسشون نبود رفتن وایستادن رو پاش...وای یجور بلند ناله میکرد...دل سنگ هم اب میشد...خیلیییییییییییییی ناراحتم راننده های عزیز! تو رو خدا توی این زمستون سرد قبل از اینکه ماشینتون رو روشن کنین یه نگاهی به زیرش بندازین....اخه این حیوونای بیچاره چه گناهی دارن که خواسته و ناخواسته توسط ما انسان ها اذیت میشن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 17:12

سلام وقت همگی بخیر دیشب با دختر خاله و ابجیم رفتیم دور دور... کنار خیابون از این دستفروشایی که چادر میزنن اسکان کرده بودن... رفتم ازشون خرید کردم...حدس بزنین چی؟؟ (یه تنبک) خخخ چیه خو؟ دوست دارم... صبحی مامان بزرگ(مامان بابام) اومده میگه این چیه؟(عاخه مگه معلوم نیس چیه؟) مامان:تنبک: مامان بزرگ: مال کیه؟ مامان :بچه ها:| مامان بزرگ: اینا که دخترن..بزرگن تنبک میخوان چیکار......... خو عاخه مادر بزرگ جان ..مگه کسی از شما نظر خواستیا مگه ما چون دختریم و بزرگیم دل نداریم؟ حالا من مطمعنم اگه بچه های عمه ام جای ما بودن کلی به به و چه چه میکردا...ولی چون ماییم .... لدفا تبعیض قایل نشوید...با تچکر بیخیال..من از بس شاد بودم بخاطر تنبکه ناراحت نشدم ..البته هیچیم نگفتم... حالا از سر صبح دارم بطور خعیلی ماهرانهتنبک نوازی میکنم..بطوری که مورد محبت مادرجان قرار گرفتم و ایشون تهدید کردن که: یک بار دیگه صداشو در بیاری میشکنمش خو ذوق کردم یخورده درک کنین تصمیم گرفتم بازم از این جور چیزا بخرم...دیشب به مامان گفتم : حالا که اینو خریدم نی انبون هم میخوام.. ایشون هم گفتن: همینمون مونده...میخوای گروه سرود راه بندازی؟ حالا فعلا از خیرش گذشتم...ولی اگه جایی دیدم میخرم محض اطلاع کسایی که متوجه نشدن تنبک چیه...یک نوع الت موسیقی هسش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 17:12

امروز ظهر میخواستم با خاله خانوم بریم مشاوره پوست...یادم رفته بود که کمربند بزنم...نزدیک چهارراه که رسیدم دیدم چندنفر جمع هستن گفتم شاید دارن ماشین خرید و فروش میکنن...بعد دیدم نهههه بابا..پلیس وایساده ... اونا هم واسه جریمه واستادن...همینطور دستپاچه میخواستم کمربند بزنم..حالا مگه بسته میشد خدایااااا چه گیری کردم...آخرش نزدم !گفتم حواسش نیس از کنارش رد میشم...دیدم که نه خوبم حواسش هست...یکیشون داشت جریمه مینوشت اون یکی از بالای عینک آفتابیش داشت نگاهم میکرد و لبخند ژکوند تحویلم میداد..ینی من مردم...همون جور که بهم لبخند میزد منم لبخند تحویلش دادم منتها از این لبخندا یعنی غلط کردم آقا پلیسه...در کمال تعجب هیچی بهم نگفت منم رفتم...همش داشت میخندید...ای قربونت بشم آقا پلیسه ی مهربون بوس بوس اینجوری بود که خطر از بالای سرم رد شد خدایا شکرت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 17:12

پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!دختر: توباز گفتی ضعیفه؟پسر: خب… منزل بگم چطوره؟دختر: وااااای… از دست تو!پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟دختر:اه…اصلاباهات قهرم.پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا.دختر: … واقعا که!پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟دختر: لوووس!پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!دختر: بازم گفت این کلمه رو…!پسر: خب تقصرخودته! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم… هی نقطه ضعف میدی دست من!دختر: من ازدست توچی کارکنم؟پسر: شکرخدا…! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم… لیلی قرن بیست ویکم من!دختر: چه دل قشنگی داری تو! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه!پسر: صفای وجودت خانوم!دختر: می دونی! دلم… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن تومغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها… برای بوی کاغذ نو… برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه… آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره!پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه… برای دیدن آسمون چشمای تو… برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم… برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش بودم….!دختر: یادته همیشه میگفتی به من میگفتی “خاتون”پسر: آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 17:12

امشب هم مثل شبهای دیگه تنهام... حالم خیلی بده..کاشکی بودی...نمیدونم کجایی و داری چیکار میکنی..یا اینکه با کی هستی... دیگه دارم از روزشماری خسته میشم...نمیدونم باید چیکار کنم..تمام راه ها به بن بست منتهی میشه... پس کی میتونم ازت خبری بگیرم...تو رو خداادامه مطلب

برچسب: منتظرتم, نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: دوشنبه 22 آبان 1396 ساعت: 18:16

صفحه بندی